نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته خواهد شد
گناهم را نميدانم، تقاصم را سبکتر کن، مرا اين گونه آزردن، خدا را خوش نميآيد، مرا از غم رهايم کن، جوابي ده مرا يارا که اين سان بودن و مردن، خدا را خوش نميآيد، بگو جانا گناهم چيست که اينگونه سزاوارم؟ که هر شب خون دل خوردن خدا را خوش نميآيد، دلي پر درد و آه دارم، که آن را غرور من بها دار زير پا بردن خدا را خوش نميآيد...
بازار سياه رفتم براي خريدن عشق ولي در ابتداي ورودم روي کاغذي خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاک بازان...
سلام من افتادم تهران آموزشی کازرون بودم نزاجا
سلام به همه بروبچ
من الان خدمت مقدس سربازیم.
۱۳۸۶/۱۲/۱۸
امروز هم گذشت بی فروغ یک نگاه ...
سالها پیش یادت هست
کاش سالگرد آمدنت به این زودیها رفتنی نبود
کاش پشت پرچین قلب کوچکت می مردم
کاش بهانه هایم برایت تکراری نبود
حرفهایم خشک
ترنم ذهنم سکوت
واژه هایم خاموش
می ترسم از اینکه بگویمت ...عزیز
میترسم از هر واژه دوست داشتن
اما سپید و گذشتنی من
مرا با خود گاه گاهی به خاطر بیاور
زمانی که دلتنگ نغمه های باران شدی
بر روی نگاه دیروز من لحظه ای درنگ کن
خیلی سخت بود خیلی سخت گذشت هنوز هم گاهی که به گذشته بر میگردم
لرزش نگاهمان و اندوه آخرین روز
آن روز دستانم میلرزید ...من برافروخته... بعد از تمام روز های سکوت
باورت میشد من با لبهایی که به حقیقت گاهی می خندید در میان موج نگاهت لرزیدم ...
نای گفتن نداشت... گاه دستانم حائلی میشدند برروی لرزش آنها ...
می فهمیدی... نمی دانم هیچ وقت برایت نگفتم هیچ... اما... می دانم که می شنیدی
باز هم امروز گم شدم در پس خاطرات دیروزم
ساده بود نمی دانم همیشه گفته بودم عاشقی در نگاه تو بود و آزادی در کلام من
اما ...
میدانم دیروز که ساده تر از همیشه از عبور سایه هامان گذشتیم
میدانم دلتنگ بودی
اما خوشحالم برایت که می گذرانی عمر زیبایت را درپناه او
..............................یادت هست
سرد نبود
پاییز هم نبود
فصل شکفتن بود
فصل بهار
اما خزان من بود با همان روز ی که گذشت
امروز هم دوباره تکرار شد قصه ی تلخ دیروزی که گذشتی
کاش بی قافیه بود زندگیم مثل تمام حرفهایم که می آید و نقش میخورد و ...
دیروزهای گذشته در پس نگاه سرد روزگاری که خزان بهارم بود ...من مردم
میدانم که شادی مثل همیشه
من از خدا همین را میخواستم که شادیت را ببینم لبخند های لطیفت..
همیشه برای تو
سوالاتی که شاید بارها به ذهن خیلی از ما آمده و اینکه خیلی ها مثل من نتونستن برای اونا جواب قانع کننده ای پیدا کنند در مورد مفهوم این آیه است " یهدی من یشا "
ــــ اگر خداوند تبارک و تعالی نخواهد آیا ما می توانیم از ظلمتها فرار کنیم ؟؟؟
ــــ اگر خدا نخواهد ما میتوانیم خوب شویم ؟؟؟
ــــ آیا اگر خدا بخواهد ما میتوانیم خوب شویم؟؟؟
ــــ اگر خدا بخواهد ما میتوانیم بد شویم ؟؟؟
ــــ اینجا که میگن خدا اونی که دلش میخواهد هدایت می کند و اونی که دلش نخواهد هدایت نمی کند آیا این خارج از عدل خدا نیست؟؟؟
ــــ ما باید چی کار کنیم که خدا بخواهد ... هدایتمون کنه؟؟؟
ــــ اینکه می فرمایند (( ما انها را از ظلمتها به سوی نور خارج میکنیم و ما آنها را از نور به سمت ظلمتها خارج میکنیم )) این آیات آیا دلالت بر اختیار داره ؟؟؟
ــــ آیا ما نسبت به دینمون خودمون ... میتونیم بدون اینکه بگیم خدا نخواهد من خودم میخواهم ... آیا خواست خدا را از خواست خودمون میشه جدا کرد؟؟؟
ــــ آیا خدا روز قیامت که همه را جمع کرد خواست حساب کتاب کنه اونایی که مثلا در جاهایی زندگی کردن که کمتر مورد راهنمایی واقع شدند چه گناهی داشتن که حرف دین بهشون نرسیده؟؟؟
ــــ چرا خداوند همه خلق را یکسان راهنمایی نمیکنه ؟؟؟
ــــ چرا من باید بیشتر از بقیه راهنمایی بشم ؟؟؟منم میتونم روز قیامت اعتراض کنم که "میخواستین منو راهنمایی نکنین .... میخواستین با من هم مثل اون بومیه افریقایی برخورد کنین که شاید اصلا از این دین چیزی نشنیده اند ... الان منو راهنمایی کردین و حالا داری این قدر سخت میگیرین ... اصلا کی گفته منو راهنمایی کنین ؟؟؟ می خواستین راهنمایی نکنی ..."
ــــ وشاید اونی هم که راهنمایی نشده اعتراض کنه که چرا منو راهنمایی نکردین....
وشاید خیلی اما و اگر دیگه ...
گفتم دل و دین را به فدایت کردم هر چیز که داشتم نثارت کردم
گفتا تو که باشی این کنی یا آن کنی این من بودم که بی قرارت کردم
ــــ اگه کسی میتونه منو راهنمایی کنه خوشحال میشم ...
قفس داران سکوتم را شکستند/دل دائم صبورم را شکستند/به جرم پا به پائي عشق رفتن/پرو بال عبورم را شکستند/مرا از خلوتم بيرون کشيدند/چه بي پروا حضورم را شکستند/تمنا در نگاهم موج مي زد/ولي رويای دورم را شکستند
***
صداي پايت خوش آهنگي بود برايم عميقتر از مثنوي سکوتت گوياترين نجواهاي عاشقانه و نگاهت صميمي ترين پيوند
***
خانه هاي جدول زندگيم را دستان مهربانت يک به يک پر کرد و رمز جدول چنين بود: دوستم بدار
***
اگر دو تا بودي مي زاشتمت روي چشمام حالا که يک دونه اي جات هميشه تو قلبمه
***
لحظه ديدار نزديك است . باز من ديوانه ام، مستم . باز مي لرزد، دلم، دستم . باز گويي در جهان ديگري هستم
بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست. آواره شدن ,حکايت سختي نيست. از پاکي اشکهاي خود فهميدم . لبخند هميشه راز خوشبختي نيست
***
فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند
***
صدايم در برابر صدايت بي صداست، چشمانم در برابر چشمانت نابيناست، خنده هايم در كنار خنده هايت خاليست، پس بدان بي تو هيچم، تنهايم نگذار تا با تو هم آواز شوم
***
عاشق و مجنونت شدم .نخونده مهمونت شدم. کلي پريشونت شدم. شمع تو شمدونت شدم .خاک تو گلدونت شدم . خادم دربونت شدم . عمري غزل خونت شدم . شعراي ارزونت شدم اما يه جوري مجنونت شدم.
***
يادت باشه...گاهي وقت ها مثلا آخر شب ها که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست که يکم اون ور تر مي تپه براي تو
***
ميخواستم تصوير با تو بودن را نقاشي كنم، ديدم فاصله بينمان در ورق جا نميشود، كمي نزديكتر بيا ميخواهم با تو بودن را حس كنم.
***
سوختم باران بزن شايد تو خاموشم کني / شايد امشب سوزش اين زخم ها را کم کني آه باران من سراپاي وجودم آتش است / پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم کني
***
آسمان را قسمت كردند:.....تكه اي براي بركه.....تكه اي براي رود....تكه اي براي دريا
دلم را قسمت كردند:..........تكه اي براي تو....تكه اي براي تو......تكه اي براي تو.

***

***

***

ببخشید من نتونستم آپ کنم آخه مشکل واسم پیش اومدُ.امتحانای ترمم شروع شده



